تبليغاتX
باور کن

شب آمدو دل تنگم هوای خانه گرفت

ذوبار گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت

نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسند کماندار فتنه ،کز بن تیر

نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت!

امید عافیتم بود،روزگار نخواست

قرار عیش و امن داشتم،زمانه گرفت

زهی به خیل ستمگر که هر چه داد به من

به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چودود،بی سرو سامان شدم که برق بلا

به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

چه جای گل؟که درخت کهن ز ریشه بسوخت

از این سموم نفس کش در جوانه گرفت

دل گرفته من ،همچو ابر بارانی ،

گشایشی مگر از گریه شبانه گرفت

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 9:47  توسط رهگذر  | 

سحرگاهان كه شبنم آيتي از پاك بودن را به گلها هديه مي داد به آن محراب پاكش آرزو كردم برايت خوب ديدن-خوب بودن-خوب ماندن را....

 

هرگز

با من بگو«وقتی که صدها صد هزاران سال بگذشت،

آنگاه...»

اما مگو«هرگز!»

هرگز چه دور است آه!

هرگز چه وحشتناک ،

هرگز چه بی رحم است!/شعر از اسماعیل خویی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 16:7  توسط رهگذر  | 

منم روی زمین تنها ترین خاک خدا

همه تنم در حسرت یه جای پا

جزیره ام جزیره ای که همیشه  تو غربتم

تنهام نذارای رهگذر من تشنه ی محبتم

تو ندیدی چه غریبه جزیره

یه خاک توی آب اسیره

همیشه تو هراس مرگه

که روزی زیر آب نمیره

منم تنهاترین جزیره ی روی زمین

تو میدونی درد منو غربت نشین

جزیره ام وابسته ام شده بن بست دنیای من

ای رهگذر از بی کسی شده مسموم هوای من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 21:5  توسط رهگذر  | 

1: قصد از نوشتن آرامش است هر چند این گونه نوشتن تازه شروع طوفان است.
طوفانی كه از دل برمی خیزد وتو را تا اوج روح بلندهستی می برد انجایی كه
تنها خود را می بینی وخدای خودرا


2: آری خداوند عشق را در قلب انسان به ودیعه نهاد تا دوست بدارد تا بهانه
ای باشد برای محبت برای جان دادن برای یکی شدن برای... آری عشق را بهانه
ای برای مقاصد پوچ و عبث خویش قرار ندههیم که عشق را سازگاری با ریا نیست
پس عشق را به زنجیر مکشیم



3: گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........ گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که
باید آن را بسازی.... گفتم:عشق درد است ... گفتم:عشق رفتن است عبور است ،
نبودن است... گفتم: عشق تضاد است.... گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است......
نداشتن و بخشیدن است.... گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه

4: بیا تا برات بگم آسمون سیاه شده دیگه هر پنجره ای به دیواری وا شده بیا
تا برات بگم گل تو گلدون خشكیده دست سردم تا حالا دست گرمی ندیده



5: دیوانگی‌ات را جشن بگیر!... زیرا در این دنیا، جایی که تمام بشریت بیمار است، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید


6: گفتی شتاب رفتن من از برای توست ،آهسته تر برو که دلم زیر پای توست!
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 6:48  توسط رهگذر  | 

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریكی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شكن گیسوی تو
موج دریای خیال
كاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می كردم
كاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو
سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
كاشكی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشك
گونه ام بستر رود
كاشكی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاكستری
بی باران پوشانده
آسمان را یكسر
ابر خاكستری بی باران دلگیر است
و سكوت تو پس پرده ی خاكستری سرد كدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد كدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاكستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ،
باران
باران ؛
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 6:46  توسط رهگذر  | 

بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

وبهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است.

باز کن پنجره ها را ای دوست !

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با خاک چه کرد؟

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی ؟

باز کن پنجره ها را.............

بهاران را باور کن!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:23  توسط رهگذر  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:11  توسط رهگذر  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:6  توسط رهگذر  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:3  توسط رهگذر  | 

 کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تنچشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

شوق دیدار و لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان وزمان رام

خوشه ماه فروریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا وگل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ایینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است......

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم!!!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون بوتر لب با تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

.

.

.

یادم آید ه دگر از تو جوابینشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نه رمیدم

.

.

.

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 21:53  توسط رهگذر  |